تبليغاتX
کلبهءآبی
 
درگستره ی فرهنگ وادب
 
امشب

در اندیشه باران خورده ام،

چه کسی قطره ها را می چیند و،

طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟

چه کسی؟

برترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد

شاید حادثه ای

کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است

نمی دانم

 اما

دیگر فاصله ائی نمانده،

  من در ژرفای احساس تو شنا میکنم،

 تا فردا

که در گنجه خیال تو پنهان شوم

چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن

  همچو، بادبادک دست کودکی،

که در اوج  بی صدائی میرقصد

  یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 15:55  توسط فروزان رحمانی  | 
من ازانتهای کوچه تنهایی

که صدای جغد

ناله ی یتیم

نفیر گلوله ی مردجنگجو

سکوت دامن شب را

برهم میزد

بیرون آمدم .

  نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 10:23  توسط فروزان رحمانی  | 

 

عزيزان !

هرچند کوشيدم سراينده اين سروده را پيدا نکردم .

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:24  توسط فروزان رحمانی  | 

 

 عزیزان ازنظریات سودمند شماسپاسگزارم .

سروده قبلی را که انتخابی است در پاسخ شعر زیبای ( کوچه )  شاعر شرین سخن فریدون مشیری است .

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 10:7  توسط فروزان رحمانی  | 


 انتخابی


 http://i50.tinypic.com/2cwnyxi.jpg

بی تو طوفان زده دشت جنونم


صيد افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشيد به چشمان سياهم،

تا خم کوچه بدنبال تو لغزيد نگاهم،

تو نديدی!

نگهت هيچ نيفتاد براهی که گذشتی .

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئيا زلزله آمد ،

گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بی تو من در همه شهر غريبم

بی تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدائی

برنخيزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گريزی ز بر من ؟

که ز کويت نگريزم

گر بميرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:18  توسط فروزان رحمانی  | 

کاش میشد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد

 

کاش میشد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

 

کاش میشد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

 

کاش میشد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 

کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

 

کاش میشد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

 

کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید

 

 کاش میشد بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید

 

 کاش میشد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد

 

کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

 

کاش میشد از میان ژاله هاجرعه ای از مهربانی را چشید

 

 كاش میشد در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

 

کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد

 

کاش میشد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

 

کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت

 

کاش میشد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

 

کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد

 

کاش میشد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

 

کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم

 

کاش میشد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

 

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم

 

کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

 

کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم

 

کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم

 

  نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:56  توسط فروزان رحمانی  | 

 بازهم آمد آمد عيد است وهمه سراسيمه .

مردان دفتر ما سرگردان بطرف بانک ها براى گرفتن حقوق شان ، زنان هم مصروف خريدن ميوه خشک وکلچه جالبتر دختران که از يکديگرشان جوياى مغازه هاى که جديد ترين لباس ها وپوشاکه ها وارد نموده هستند که برای عید با پوشیدن لباس های جدید خودرا بیارایند ، خاله مريم ( کارگر ما ) نيز براى دختران حنا آورده که در شب هاى عيد بدست شان بزنند ، به فکر ميروم .

کجاست اين همه شور وشوق وانتظار براى عيد در وجودم ؟؟  

 

اما به هر حال دوستان اگر سرى به اينجا زديد ، عيد را براى شما عزيزان مبارک باد ميگويم .

  نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:15  توسط فروزان رحمانی  | 

 

دارد فصل پاييز ميرود بطرف فصل سرما ، فصلى که آغاز گر اولين روزهاى زيستنم بود . فصلى که شب هاى تيره وسکوت را داشت ، فصل زمستان را دوست ندارم . اين فصل برايم دلگير است ، کاش آن بامداد سرد پنجشنبه که روزتولدم بود هيچگاه واقع نميشد ، تا شاهد دل تنگى هاى حال نميبودم .

 

زآن روزهاى پر غم   زآن لحظه خالى

مانده بدست هايم        تنها صداى خالى

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:45  توسط فروزان رحمانی  | 

بازهم فصلي جديد ازدوستي وصميميت فرارسيد كه عيدش گويند.

بازشدن اين فصل زيبا راازصميم قلب بالبخندي صادقانه همه عزيزان ودوستان  تبريك وتهنيت عرض نموده اميد فصل فصل زندگي توأم باشادي وسرفرازي باشد .

عيد مبارك

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:7  توسط فروزان رحمانی  | 

 

 من  در يک قبرستان زندگى مى کنم ، از طرف روز در بيدارى و از طرف شب در خواب مرده ها را ميبينم .

حالا ، برايم  انسانهاى  زنده نيز اجساد متحرک معلوم ميشوند .

به کسى که قول مى دهم ، سردى دستش را  احساس  و زود دستش را رها ميکنم ، فکر ميکنم  به مرده دست داده ام .

وقتى که به اميد خواب دراز ميکشم و  روکش سفيد را بالايم  کش ميکنم ، فکر ميکنم مرده ام .

دفعتا برميخيزم ، به آينه نگاه ميکنم و هنگاميکه براى اداى کلمه طيبه لبانم به حرکت  مى آيد ، عکس اش را در آينه تماشامى کنم  ، آنگاه به زنده بودنم باورمند ميشوم .

ميدانيد  چرا؟؟

در سرزمين من هر روز ده ها انسان کشته ميشود و هرجايى که انسانى به قتل مى رسد  اولين احوالش به من مى آيد .

فهميديد ، حضيره يى که در آن زندگى ميکنم کجاست ؟

بلى ، دفتر خودم است من يک ژورناليست هستم .

                               محمد نعمان دوست کابل ۱۲ سنبله

                                                                                                                                                                  

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:11  توسط فروزان رحمانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM